«محبت نیوز»- در ماه آوریل سال ۲۰۲۵، موزه یادبود هولوکاست آمریکا، شی جدیدی به گنجینه خود افزود. دفترچه خاطرات شهروندی ایرانی که از بازماندگان هولوکاست بود. داستان زندگی «مناشه عذراپور» حالا به منبعی برای مقابله با انکار هولوکاست که توسط جمهوری اسلامی انجام میشود و در عین حال به یادآوری تاریخ تکثر و همزیستی در ایران تبدیل شده است.
عذراپور در سال ۱۹۱۸ در یک خانواده یهودی ایرانی در همدان به دنیا آمد. او مثل بسیاری از ایرانیان همنسل خود زبان فرانسوی را در مدرسهای فرا گرفت که سازمان یهودی «آلیانس» بهراه انداخته بود. این سازمان مستقر در پاریس در سال ۱۸۶۰ بنیان نهاده شده بود و در جهت بهبود حقوقبشر یهودیان در سراسر جهان میکوشید.
مناشه در سال ۱۹۳۸ پس از پایان دبیرستان بههمراه برادرش، رابرت، ایران را به مقصد پاریس ترک کرد. رابرت بهزودی بازگشت اما مناشه ماند و به شهر گرنوبل رفت تا درس مهندسی برقِ آبی بخواند. یکسال بعد جنگ جهانی دوم درگرفت و سپس نوبت اشغال فرانسه بهدست آلمان نازی بود. این بود که مسیر زندگی مناشه عوض شد. او چندینسال را در اردوگاههای کار اجباری در فرانسه گذراند تا اینکه نهایتا در سال ۱۹۴۴ بهدست نیروهای آمریکا آزاد شد. مناشه پیش از تکمیل تحصیلات خود به ایران بازگشت و دهها سال در کشور زادگاهش زندگی کرد تا اینکه در سال ۱۹۸۶، پس از تحمل تبعیض در ایران، بالاخره به آمریکا نقل مکان کرد. او در سال ۲۰۱۱ در این کشور درگذشت.
موزه هولوکاست مرکزی پژوهشی به نام «شپل» دارد که در شهر بووی در ایالت مریلند آمریکا واقع شده، در این مرکز پژوهشی بیش از ۳۰۰ دفترچه دستنویس از دوران هولوکاست وجود دارد . اما این اولینبار است که موزه به دفترچهای از دوران هولوکاست دست مییابد که توسط شهروندی ایرانی نوشته شده است. این دفترچه سالهای سال عزیزترین داشته دختر مناشه، «کارولین یونا»، بود که در لسآنجلس زندگی میکند.
کارولین در گفتوگویی که به زبان فارسی در موزه با «ایرانوایر» انجام داد، میگوید: «این دفترچه برای من، خواهرهایم، مادرم و دخترم که فرانسوی حرف میزند، خیلی مقدس است. برای من مثل دین من بود. از بچگی رابطه عمیقی با آن داشتم چون تاریخ زندگی پدر من بود. متاسفانه پدر من پانزدهسال پیش فوت کرد و من از طریق این دفترچه به او نزدیکتر میشدم. برای من خیلی سخت بود که از این دفترچه جدا شوم.»
با این حال، وقتی تیمی از موزه هولوکاست با او تماس گرفت تا درباره زندگی پدرش بپرسد، او تصمیم گرفت این دفترچه خاطرات را به موزه اعطا کند. او بهدعوت موزه به واشنگتن رفت تا دفترچه را تحویل دهد و با مقامات موزه دیدار کند.
او میگوید: «خواستم این دفترچه به موزه هولوکاست تعلق بگیرد تا از بین نرود، چون ورقهایش داشت پاره میشد و نوشتههایش از بین میرفت و مردم بدانند که یک نفر هم از ایران چنین گذشتهای داشته است.»
«تد استنکی»، مدیر برنامههای آموزشی موزه هولوکاست میگوید که این دفترچه «اهمیتی خارقالعاده» دارد و میافزاید: «نوشتههای مناشه شروع به پر کردن جاهای خالی درباره گروهی از قربانیان و بازماندگان هولوکاست خواهد کرد که کمتر نمایندگی شدهاند.»
کمبود اشیایی با این محتوا در کلکسیون موزه بر اهمیت قضیه میافزاید. «جیمز گیلمور»، از مسوولان کلکسیون موزه، میگوید: «تاریخ ایران و هولوکاست از جمله موضوعاتی است که در کلکسیون ما کمتر به آن پرداخته شده است. همین است که ما بسیار خرسندیم که دفترچه مناشه عذراپور به مجموعه داراییهای ما میپیوندد تا پژوهشگران بتوانند بهتر این قطعه از تاریخ هولوکاست و اهمیت آن برای ایران و جهان را درک کنند.»
کارولین در صحبت از پدرش او را بهعنوان مردی اصولمند به یاد میآورد که مومن بود و با این حال نسبت به کودکانش رویکردی منعطفانه داشت.
او میگوید: «آدم بسیار خداپرستی بود. کلیمی بود ولی افراطی نبود. نمیگفت الا و بلا باید قوانین کلیمی را رعایت کنید. فقط میگفت دروغ نگو، به آدمها ظلم نکن. آدم خوبی باش نه فقط کلیمی خوبی باش! هر روز برای خودش «تفیلین» که دعایی کلیمی است میخواند اما ما را مجبور نمیکرد. آدم بسیار خوشقلبی بود. همه را دوست داشت. خانوادهاش را دوست داشت. عاشق زنش بود. عاشق بچههایش بود. عاشق زبان فرانسوی بود. عاشق رقص بود.»
این عشق به رقص را در جایجای دفترچه خاطرات میبینیم. بخش قابل توجهی از آن به رابطه مناشه با یک دختر کاتولیک فرانسوی به نام «بتی» تعلق دارد. اینجا است که به یاد میآوریم که بازماندگان هولوکاست پیش از آنکه تحت آزار و اذیت نازیها قرار بگیرند، زندگی روزمره خودشان را داشتند. مناشه و بتی با هم اوقات خوشی را میگذراندند. فیلمهای آمریکایی میدیدند و در کلاس رقص مشارکت میکردند. در همین کلاسها بود که رقصهای محبوب آن زمان همچون «تانگو» و «پاسادوبل» را خوب فرا گرفته بودند.
اما پیشروی جنگ باعث شد این خوشیهای معمولی زندگی غیرممکن شود. فرانسه بهزودی تحت اشغال آلمان نازی قرار گرفت و حکومت ویشی که در فرانسه سر کار آمد و با نازیها همکاری میکرد، به نوبه خود یهودیانی همچون مناشه را هدف گرفت.
وقتی هویت یهودی مناشه معلوم شد، او را به کار در معادن زغالسنگ در فرانسه فرستادند. در آنجا او با قوت روزانه ۷۵ گرم نان خشک و سوپ رقیق ترب زنده میماند. چنین غذایی برای هیچکس کافی نبود تا چه برسد به مرد جوان ۲۰واندی سالهای که روزی ۱۲ ساعت کار شاقه انجام میداد.
مناشه را حدود چهار سال بین اردوگاههای مختلف کار جابهجا میکردند. او علیرغم شرایط وحشتناک کاری و غذای ناچیزی که به آنها میدادند، زنده ماند و گاه از مهربانیهای کوچک بهره میبرد. او برای کارولین ماجرای دختر یهودی لهستانیای را تعریف میکرد که بیرون یکی از اردوگاهها دیده بود. این دختر سهمیه نان خودش را از آن سوی سیمهای خاردار برای مناشه انداخت. او این داستان را با وحشت بهخاطر داشت چرا که فردای آن روز آن دختر را از اردوگاه بردند.
مورد دیگر زمانی بود که گشتاپو برای دستگیری مناشه آمد. اینبار فرمانده اردوگاه بود که آنها را متقاعد کرد او مسلمانی از ایران است و اینگونه جانش را نجات داد.
در سال ۱۹۴۴، فرانسه بهدست متفقین آزاد شد و از اشغال نازیها در آمد. مناشه هرگز سربازان آمریکایی که او را در پی عملیات مشهور «دی دِی» پیدا کردند، فراموش نمیکند. او از مخفیگاهش بیرون دوید و فریاد زد: «یهودی، یهودی.» سرباز هم فریاد زد: «آمریکایی، آمریکایی، آمدهام نجاتت دهم.»
مناشه در پی آزادی به ایران بازگشت. در آنجا بود که با همسرش آشنا شد و نهایتا پدر سه دختر شد که کارولین یکی از آنها است.
او سالهای سال علاقهای به صحبت راجع به هولوکاست نداشت. دفترچه آن دوران را در کمدی قایم کرده بود. کارولین یادش هست که روزی اتفاقی آن را پیدا کرد و غرق خاطرات زندگی پیش از زناشویی پدرش در فرانسه شد. علاقه خانواده به زبان فرانسوی پابرجا بود و کارولین در تهران به مدرسه فرانسوی «ژاندارک» میرفت.
عشق مناشه به ایران باعث شد که حتی پس از انقلاب و سرکار آمدن جمهوری اسلامی هم در کشورش بماند. کارولین آن روزها ۱۷ ساله بود ایران را به قصد تحصیل ترک کرد. او ابتدا به شهر «دیژون» در فرانسه میرفت تا درس روانشناسی بخواند، اما یکی از دوستان خانوادگی او را متقاعد کرد که در عوض به لسآنجلس برود. او همین کار را کرد و حالا پس از ۴۵ سال همچنان در همان شهر زندگی میکند.
مناشه اما علیرغم مشکلات انقلاب و جنگ ایران و عراق به آسانی از وطنش دل نمیکند.
کارولین میگوید: «هی به پدرم میگفتم: بابا ما شنیدیم ایران دیگر جای کلیمیها نیست. او میگفت: ای بابا، با ما کاری ندارند! ایران خیلی هم عالیه. من هیچ تصمیم خروج از ایران را ندارم…. ما کلیمی هستیم و ایرانی هستیم. گناهی نکردیم. عاشق کشورمان هستیم.»
او اما نهایتا در سال ۱۹۸۶(۱۳۶۵)، ایران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا به دخترهایش برسد. به گفته کارولین محدودیتهایی برای مهاجرت یهودیان از ایران وجود داشت و او تنها پس از گذشتن از این سد بود که توانست از کشور خارج شود. منابع دیگر هم این محدودیتها را تایید میکند. مثلا بعدها در گزارشی از وزارت خارجه آمریکا میخوانیم: «دولت ایران بهنظر درباره خروج یهودیان از کشور نگران است و معمولا به تمام اعضای یک خانواده یهودی اجازه سفر همزمان به خارج از کشور داده نمیشود.»
مناشه حتی در زمان تبعید خود در آمریکا هم نمیتوانست روزهای گذشته را فراموش کند. او بالاخره روزی توانست سفری به «گرنوبل» فرانسه ترتیب دهد و حتی موفق شد بتی را پیدا کند. او حالا خانمی پابهسن گذاشته بود. مناشه داشت روی دفترچهای راجع به زندگیاش و تقلاهای مداومش با یهودستیزی کار میکرد. عنوان اولیه این کتاب بود: «آیا یهودی بودن اینقدر دشوار است؟» مناشه هرگز این کتاب را ننوشت. اما دفترچه خاطراتش پابرجا مانده تا پنجرهای نادر و اصیل به دیدگاه شهروندی ایرانی ارایه دهد که از دل جنایات تحت پشتیبانی نازیها جان سالم بهدر برد.
در طی سالها، او بالاخره مردد بودنش درباره صحبت کردن از هولوکاست را کنار گذاشت چرا که میخواست داستان زندگیاش به گوش نوههایش برسد. اما تغییر واقعی در سال ۲۰۰۵ اتفاق افتاد که جمهوری اسلامی و بهخصوص «محمود احمدینژاد»، دست به انکار علنی و بیشرمانه هولوکاست زدند.
کارولین میگوید: «پدر من خیلی ناراحت شد. میگفت عجب، چطور اینها میتوانند اینقدر بیوجدان باشند که بگویند چنین چیزی وجود نداشته و همه اینها دروغ است؟ من بودم که این ناراحتیها را کشیدم.»
مناشه در لسآنجلس زندگی میکرد که از مراکز زندگی ایرانیان در دیاسپورا است و همین باعث شد بسیاری رسانهها بتوانند با او درباره تجربیاتش گفتوگو کنند.
از نظر کارولین، داستان پدرش بیش و پیش از هر چیز، درسی است درباره بشریت و استقامت. او با وجود از سر گذراندن بدترین اوضاع هرگز به بدبینی نرسید و امیدش به زندگی را از دست نداد. او در دفترچه خاطراتش از عباراتی همچون «انشالله» و «Merci a Dieu» (شکر خدا) استفاده میکند. مناشه ۹۳ سال زنده ماند و اخلاقیاتش را به خانواده خود منتقل کرد.
کارولین همچنان هم به پدرش افتخار میکند و هم به کشور زادگاهش. او میگوید: «ما همه ایرانی هستیم… .من به ایرانی بودنم افتخار میکنم. من متاسفانه کمی لهجه فرانسوی در انگلیسی حرف زدنم دارم و برای همین آمریکاییها گاهی اوقات میپرسند: شما فرانسوی هستید؟ من همیشه میگویم نهخیر من ایرانی هستم. من ایرانی هستم و یهودی هستم. »
او میافزاید: «ایران در دنیا باید باعث افتخار باشد. با چنین تاریخی که ایران دارد، باید افتخار بکنیم که ایرانی هستیم. ایران کشوری بوده که به روی زرتشتیها، بهاییها، کلیمیها، مسیحیان و بقیه باز بوده. من در مدرسهای درس خواندم که شاگردانش از همه ادیان بودند.»
این تجربه همزیستی با مذاهب در محور پیغامی است که او میخواهد با ایرانیان نسلهای آینده در میان بگذارد.
او میگوید: «نگذاریم دین باعث بشود بین مردم تفاوت گذاشته شود. ما همه ایرانی هستیم.»
▪️منبع: وبسایت ایران وایر



















