«محبت نیوز»- اسامه بن لادن زمانی گفته بود: «وقتی مردم یک اسب قوی و یک اسب ضعیف را میبینند، اسب قوی را دوست خواهند داشت.»
البته، او به پیروزی نهایی اسلام بر غرب مسیحی اشاره داشت؛ پیروزیای که ممکن است بهشکل نظامی یا به روشهای دیگر حاصل شود.
بن لادن میدانست که نمیتواند آمریکا را از نظر نظامی شکست دهد، زیرا سلاح یا نیروی انسانی لازم برای چنین تلاشی را نداشت. در عوض، او چهار هواپیمای آمریکایی را ربود و آنها را به سلاحهایی آتشین علیه خود آمریکا تبدیل کرد. هدف او شکست نظامی آمریکا نبود، بلکه میخواست به جهانیان نشان دهد که علیرغم ظاهر قدرتمندش، آمریکا اسب ضعیف و اسلام اسب قوی است.
اسب بسیار ضعیف
پس از یازده سپتامبر، آمریکا همچون اسبی ضعیف عمل کرد. درست است که ایالات متحده از قدرت نظامی خود برای شکار و سرانجام، سالها بعد، کشتن بن لادن استفاده کرد، اما همزمان، درکی «ضعیف» از اسلام به نمایش گذاشت. دولت بوش «جنگ علیه تروریسم» را اعلام کرد، اما همزمان کارزاری را برای تبرئه اسلام از هرگونه ارتباط با تروریسم به راه انداخت. در همین حال، معلمان آمریکایی برای بهبود تصویر اسلام کوشیدند و کتابهای درسی بازنویسی شدند تا این دین را نمونهای از فضیلت معرفی کنند.
در طول جنگ جهانی دوم، دستگاه اطلاعاتی ارتش تلاش زیادی کرد تا ایدئولوژی محرک نازیها و امپریالیستهای ژاپنی را درک کند. اما در طول «جنگ علیه تروریسم»، دستگاه اطلاعاتی نظامی از تحقیق درباره ایدئولوژی اسلام منع شد. هنگامی که سرگرد استفن کافلین، متخصص ارشد پنتاگون در زمینه شریعت، به مافوقهای خود گفت که قوانین اسلامی، جهاد را برای همه مسلمانان واجب میداند، به دستور هشام اسلام، دستیار ویژه معاون وزیر دفاع که صلاحیتش بهدرستی بررسی نشده بود، فوری اخراج شد. وزارت دفاع گمان میکرد که استناد به منابع اسلامی درباره آموزههای خود آن دین، «اسلامهراسی» تلقی خواهد شد.
چند سال بعد، معاون دادستان کل به افبیآی و دیگر سازمانهای امنیت ملی دستور داد تا هرگونه اشارهای به اسلام را که نشاندهنده گرایش این دین به خشونت است، از دفترچههای آموزشی خود حذف کنند. به نظر میرسید ارتش و سازمانهای امنیتی ما، بیش از آنکه به پیروزی در جنگ علاقهمند باشند، به جلب تحسین برای حساسیتشان نسبت به احساسات «دیگری» اهمیت میدهند.
تروریستها در میان ما
شاید آشکارترین نمونه از رویکرد «اسب ضعیف»، ناتوانی ما در متوقف کردن یا حتی توجه به نفوذ اخوانالمسلمین در جامعهمان بود.
اخوانالمسلمین که در سال ۱۹۲۹ در مصر تأسیس شد، از سوی بسیاری از کشورهای مسلمان—از جمله مصر، عربستان سعودی و امارات متحده عربی—بهعنوان یک گروه تروریستی شناخته شده و فعالیتش ممنوع است. اما در ایالات متحده که همواره نسبت به «اسلامهراسی» حساس بوده، به این گروه اجازه فعالیت آزادانه داده شده است. اخوانالمسلمین در دانشگاهها، سازمانهای امنیتی و دولتهای ایالتی، محلی و فدرال ما نفوذ کرده است.
فعالیتهای این گروه در آمریکا برای اولین بار در دادگاه «بنیاد سرزمین مقدس» در سال ۱۹۹۸ افشا شد. در آن سال، هیئت منصفه فدرال در تگزاس، این بنیاد را به دلیل حمایت از حماس (شاخه فلسطینی اخوانالمسلمین و یک سازمان تروریستی) محکوم کرد. بیست و نه سازمان دیگر نیز بهعنوان همدستان بدون کیفرخواست معرفی شدند، از جمله انجمن دانشجویان مسلمان، صندوق اسلامی آمریکای شمالی، انجمن اسلامی آمریکای شمالی و شورای روابط آمریکایی-اسلامی (CAIR).
یکی از اسناد مهمی که در این دادگاه ارائه شد، یادداشتی مربوط به سال ۱۹۹۱ بود که «هدف استراتژیک» اخوانالمسلمین در آمریکای شمالی را شرح میداد. این یادداشت خواستار یک «فرایند تمدنی-جهادی» بود: «نوعی جهاد بزرگ برای از بین بردن و نابودی تمدن غرب از درون و “خراب کردن” خانه نکبتبار آن به دست خودشان…»
شاید اسامه بن لادن با این سند آشنا بود، زیرا «نابود کردن تمدن غرب از درون… به دست خودشان» دقیقن همان چیزی بود که او در یازده سپتامبر در سر داشت؛ زمانی که جهادگرانش هواپیماهای ساخت دست آمریکاییها را علیه خود ما به کار گرفتند.
سادهلوح تا سر حد مرگ
البته، همه اینها یکشبه اتفاق نیفتاد. ماهها، و شاید سالها، جهاد پنهان طول کشید تا نیروهایشان وارد ایالات متحده شوند و مقدمات دیگر را فراهم کنند. تروریستها، در میان عوامل دیگر، از آموزشگاههای پرواز آمریکایی برای یادگیری اصول اولیه پرواز بهره بردند. با این حال، عامل اصلی که به آن تکیه داشتند، سادهلوحی آمریکاییها بود. بیشتر آمریکاییها اطلاعات کمی درباره اسلام داشتند و کمابیش هیچکدام بن لادن و القاعده را نمیشناختند. وقتی رئیسجمهور جورج دبلیو بوش به آنها گفت که «اسلام» به معنای «صلح» است، بیچونوچرا پذیرفتند. اگر یک مجری خبری میگفت که «خشونت هیچ ربطی به اسلام ندارد»، مردم آمریکا آن را نیز قبول میکردند.
اما آن مربوط به ۲۴ سال پیش بود و اوضاع تغییر کرده است. امروزه مردم نسبت به اسلام واقعبینتر شدهاند. یا شاید نه؟ در حال حاضر، شهر نیویورک با احتمال وقوع یک ۱۱ سپتامبر دیگر روبهروست؛ نه از نوعی که آسمانخراشها را فرو بریزد، بلکه از نوعی که جوامع را از هم بپاشد. منظور من، احتمال انتخاب شدن «زهران ممدانی» بهعنوان شهردار بعدی نیویورک توسط مردم سادهلوح این شهر است.
بریژیت گابریل، که نزدیک به دو دهه است درباره اسلام مینویسد، هشدار میدهد که «همان ایدئولوژی که حملات یازده سپتامبر القاعده را شعلهور کرد… اکنون تهدید میکند که از طریق ممدانی—شاخهای از اخوانالمسلمین که برای این لحظه آماده شده—بزرگترین شهر آمریکا را تصرف کند…»
ممدانی که خود را کمونیست میخواند و در میان جوانان بسیار محبوب است، پیش از این در انتخابات مقدماتی دموکراتها برای شهرداری پیروز شده و به نظر میرسد شانس زیادی برای پیروزی در انتخابات عمومی دارد.
او که دیدگاههای سوسیالیستی رادیکالش با باورهای اسلامگرایانه تندروانهاش همخوانی دارد، برنامههایی افراطی برای شهر نیویورک در سر میپروراند. سیاستهای الهامگرفته از سوسیالیسم او—مانند قطع بودجه پلیس، لغو حکم زندان، ممنوعیت اسلحه، پایان دادن به وثیقه نقدی و جرمزدایی از مواد مخدر و فحشا—بهتنهایی برای به زانو درآوردن شهر نیویورک کافی است. اما وقتی دیدگاههای اسلامگرایانه افراطی او را به این مجموعه اضافه کنید، با یک فاجعه تمامعیار روبهرو خواهید شد. او در دوران دانشجویی، شعبهای از گروه شبهنظامی «دانشجویان طرفدار عدالت در فلسطین» را تأسیس کرد و از آن زمان بارها با معترضان طرفدار حماس راهپیمایی کرده است. اگر به گرایشهای او شک دارید، در نظر بگیرید که کمپینش به تازگی ۱۰۰,۰۰۰ دلار کمک مالی از CAIR، گروه مرتبط با اخوانالمسلمین، دریافت کرده است.
سیب بزرگ همچون اروپای کوچک
تحت اداره ممدانی، شهر نیویورک میتواند بهسرعت به سرنوشت لندن، پاریس یا بروکسل دچار شود؛ شهرهایی که اگر روندهای فعلی ادامه یابد، بهزودی اسلامی خواهند شد. با این حال، به دلیل رویکرد «ضعیف» ما در برابر تقابل فرهنگی با اسلام، این مسلمان آشکارا رادیکال ممکن است بهزودی کنترل شهری را به دست گیرد که مدتها نماد آزادی آمریکایی بوده است.
اگر نیویورکیها خودشان به ممدانی رأی دهند، این مدرک دیگری خواهد بود که نشان میدهد در تقابل ایدئولوژیک با اسلام، ما اسب ضعیفی هستیم.
اما تصویر به طور کامل تیره و تار نیست. خوشبختانه، در عرصه نظامی، ما اسب قوی هستیم. رئیسجمهور دونالد ترامپ این موضوع را زمانی روشن کرد که به بمبافکنهای رادارگریز B-2 دستور داد تأسیسات هستهای جمهوری اسلامی ایران را نابود کنند؛ حملهای که بدون کشته شدن حتی یک ایرانی، رؤیای بسیاری از رهبران جمهوری اسلامی را که گمان میکردند میتوانند با قدرت آمریکا برابری کنند، بر باد داد.
رهبران جمهوری اسلامی هرچقدر هم لاف بزنند، آن حمله بهطور قطع اعتمادشان به ایدئولوژی و الهیات خودشان را تضعیف کرد. علاوه بر این، مسلمانان در سراسر جهان باید در این باور که اسلام نیرویی توقفناپذیر است، تجدید نظر کنند. موفقیتهای فراوان جهادگران پنهان، بیشک به جذب مسلمانان به صفوف جهادگران جنگجو کمک کرده بود. اما اکنون به نظر میرسد که یک اسکادران بمبافکن رادارگریز میتواند سالها فعالیت جهاد پنهان را خنثی کند.
نویسنده: ویلیام کیلپاتریک
منبع: استریم
رفـع مسئولیت:
مقالات منتشر شده، تنها نظر نویسندگان خود را منعکس میکنند.




















